تبليغاتX
جادوی سیاه
الا یا ایها الساقی ادرکاسا" وناولها . . . که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 22:3
جوان هوسباز

 

آورده اند که در زمان های قدیم جوان هوسبازی زندگی می کرد که کاری نداشت جز افتادن به دنبال دختران مردم. به هر دختر زیبایی که می رسید زبان به تحسین زیبایی او می گشود و خود را عاشق و مجنون آن دختر نشان می داد و همیشه هم می گفت که قصد من از این کار فقط این است که بتوانم دختر مورد علاقه خودم را برای ازدواج پیدا کنم اما حقیقت چیز دیگری بود. او فقط هوسباز بودو اسیر نفس خود. به قول معروف یک جوان بوالهوس بود.

این جوان هوسباز روزی از روزها بر سر کویی ایستاد بود که ناگاه متوجه شد ماه رویی سروقد دارد از آن سر کوی به این سر کوی می آید. جوان شیفته زیبایی دختر شد و در پی اش روانه شد. دختر که دختر آبرومند و محجوبی بود و در خانه محترمی تربیت شده بود به آن جوان ابله نذکر داد که برگردد و از پی او نرود اما جوان که از خانواده ای بی تربیت بود و در خانواده ای بی فرهنگ تربیت شده بود به جای آنکه حرف دختر را گوش بکند دم خودش را بگذارد روی کولش و گورش را گم کند باز هم درپی دختر رفت.دختر ناچار شد که او را به دنبال خود بکشاند تا در فرصت مناسب او را آدم کند. یعنی به او ثابت کند که او جوان نادان و بدجنسی است و بااین کار جوان را از سر خود وا کند.جوان به دنبال دختر می رفت و پی در پی اظهار عشق می کرد و حرف هایی چرت و پرت که معمولا" جوان های  هوسباز و نادان در این گون مواقع بر زبان می رانند می زد.

 

از تو به فریاد شدم همنفس

راه کرم گیر و به فریاد رس

 دختر که آن همه شور و شعف و شوق دروغین را در پسر دید ناگهان ایستاد و لبخندی بر لب آورد.جوان هوسباز خوشحال شد و خیال کرد که دختر رام او شده است اما لبخند دختر یک لبخند معمولی نبود بلکه لبخند تمسخر آمیز بود. نیشخند بود. جوان که این چیزها را نمی فهمید فقط دلش خوش بود که دختر به او لبخند زده است.دختر بعد از آن لبخند عجیب گفت:(( ای جوان نادان! ای جوان احمق برای چه دنبال من راه افتادی؟ تو فکر می کنی که من دختر زیبایی هستمو سروقدم؟بیچاره خیلی از مرحله پرتی تو ماه رو ندیده ای سروقد ندیده ای که مرا زیبا می دانی و نسبت به من اظهار عشق می کنی. من دختری را می شناسم که صد بار زیبا تر از من است و بی شک اگر او را ببینی مجنون و واله و شیدای او می شوی!))

جوان با اشتیاق پرسید:(( او کیست؟))

دختر گفت:(( او کیست؟ او کسی نیست جز خواهر من. اگر کمی همین جا بایستی و صبر کنی او را خواهی دید. او به زودی به اینجا خواهد رسید:

 خواهر من می رسد اینک زپی

به ز چون من صد سر یک موی وی

نیست زخوبان سخن آنجا که اوست

من کی ام و صد چو من آنجا که اوست

با شرف حسن خدادادمن

رفته به شاگردی اش استاد من ))

 دختر چنان از زیبایی های خواهر خود تعریف کرد که آب از لب و لوچه جوان هوسباز سرازیر شد و خود را مشتاق دیدن خواهر آن دختر نشان داد.

 ساده دل آن وسوسه چون گوش کرد

قاعده کار فراموش کرد

در غلط افتاد زگفتار او

چشم وفا تافت زدیدار او

 جوان هوسباز دیده از دختر بر گرفت. دختر به راه خود ادامه داد و جوان همان جا ماند و منتظر شد که خواهر آن دختر برسد. جوان هوسباز کمی که منتطر ماند دید خبری از آن خواهر زیبا نشد. با خودش گفت:(( ای بابا پس چه شد این خواهر زیبا؟ خوب گفته اند که سیلی نقد بهتر است از حلوای نسیه. بهتر است بروم دنبال همان دختر قبلی!))

 

کرد بسی در ره بی ره نگاه

دید رهی دور و کسی نی به راه

 

جوان دوان دوان خود را به دختر رساند و باز هم اظهار عاشقی کرد.

 

بار دگر لب به سخن باز کرد

لابه گری پیش وی آغاز کرد

 

دختر عصبانی شد ایستاد.چشم در چشم جو.ان هوسباز دوخت و با خشم گفت:(( ای جوان نادان! اگر تو در گفتارت صادق بودی و واقعا" عاشق من بودی با حرفهای ساختگی من درباره زیبایی های خواهر خیالی ام. که اصلا" وجود خارجی ندارد. آن گونه از خود بی خود نمی شدی. تو یک جوان هوسباز بیش نیستی که چیزی جز حسرت و آه ابدی نصیب تو نخواهد شد. عاشق باید در عشق خود صادق باشد و معشوقش فقط یکی باشد.))

 قبله مقصود یکی بیش نیست

قاصد آن قبله دو اندیش نیست

شرط طلب ترک دویی کردن است

روی ارادت به یک آوردن است

چون زیکی رو به دو آورده ای

رسم نو است اینکه تو آورده ای

 دختر جوان ادادمه داد:((برو، برو پی کارت که تو نه از زیبایی چیزی می فهمی ونه از عشق و اصلا" آدمهایی مثل تو لیاقت عاشق شدن را ندارند.))

   (( بازنویسی هفت اورنگ جامی))                     

نوشته شده توسط هانیه خانم | لینک ثابت |
چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 19:21

اسیر فرانسوی ( پاریس۲۱فروردین ۱۳۰۹ )                                                    سرباز

 

در (بزانسن) بودم. یکروز وارد اتاقم شدم دیدم پیشخدمت آنجاپیش بند چرک آبی رنگ خودش را بسته و مشغول گردگیری است.مرا که دید رفت کتابی را که به تازگی راجع به جنگ از آلمانی ترجمه شده بود از روی میز برداشت و گفت: ممکن است این کتاب را به من عاریه بدهید بخوانم؟                                              

- با تعجب از او پرسیدم: به چه درد شما می خورد؟ این کتاب رمان نیست.                                   

- جواب داد: خودم می دانم . اما آخر من هم در جنگ بودم و اسیر (بشها) شدم.                             

من چون خیلی چیزهای راست و دروغ راجع به بدرفتاری آلمانی ها شنیده بودم کنجکاو شدم.خواستم از او زیر پا کشی بکنم ولی گمان می کردم مثل همه فرانسوی ها حالا می رود صد کرور فحش به آلمانی ها بدهد.باری از او پرسیدم : آیا بشها (به زبان تحقیر آمیز فرانسه به جای آلمانی ها) با شما خیلی بدرفتاری کردند؟ممکن است شرح اسارت خودتان را بگویید؟

این پرسش من درد دل او را باز کرد وبرایم این طور حکایت کرد:                                                     

<من دوسال در آلمان اسیر بودم . خیلی وقت نبود که سرباز شده بودم. نزدیک شهر (نانسی) جنگ در گرفت. عده ما تقریبا" سیصد نفر می شد. آلمانیها دور ما را گرفتند .سر هوایی شلیک کردند. ما هم چاره ای نداشتیم نمی توانستیم ایستادگی بکنیم همه مان تفنگ ها را انداختیم و دستهایمان را بالا کردیم.چند نفر از آلمانی ها جلو آمدند ، یکی از آنها به زبان فرانسه گفت:((شما خوشبخت بودید که جنگ برایتان تمام شد، ما هم خیلی دلمان می خواست که به جای شما بوده باشیم.)) بعد جیب های ما را گشتند هر چه اصلحه داشتیم گرفتند و ما را دسته دسته کرده با پاسبان روانه کردند. چند نفر ذخمی میان ما بود که به مریضخانه فرستادند،بعد از دو روز مسافرت من و یک اسیر فرانسوی دیگر را نگهبان اتاق اسیرهای ناخوش روسی کردند. اما از بس که این کار کثیف بود و ناخوش ها روی زمین اخ و تف می انداختند، من چند روز بیشتر آنجا نماندم. خواهش کردم کار مرا تغییر بدهند،آنها هم پذیرفتند. بعد مرا فرستاند نزدیک شهر (کلنی) در یک دهکده برای کارهای فلاحتی، رفیقم هم با من بود. از صبح زود ساعت شش بلند می شدیم، به طویله سر می زدیم، اسبها را قشو می کردیم، به کشتزار سیب زمینی سر کشی می کردیم. کارمان رسیدگی به کارهای فلاحتی بود، در همان جا من و رفیقم به خیال فرار افتادیم، دو شب و دو روز با پای پیاده از بیراهه به این سو و آن سو می رفتیم،می خواستیم از راه هلند برویم به فرانسه. بیشتر شبها راه می افتادیم، بدبختانه آلمانی هم بلد نبودیم. من چون گوشم سنگین بود چند کلمه بیشتر آلمانی یاد نگرفتم، اما رفیقم بهتر از من یاد گرفته بود، تا اینکه بالاخره گیر افتادیم،جای ما را عوض کردند و ما را فرستادند به جنوب آلمان.>                                                                                                                       

- شما را گوشمالی نکردند؟                                                                                              

<هیچ. تنها ما را ترسانیدند که اگر دوباره این کار را تکرار بکنیم. آزادیمان را خواهند گرفت و کارهای سخت تری به ما خواهند داد. ولی کارمان مثل پیشتر فلاحت بود،جایمان هم بهتر شد. با دخترها عشقبازی می کردیم، یعنی روزها که در جنگل کار می کردیم فاصله به فاصله دیدبان بود که مبادا از اسیری ها کسی بگریزد. ولی شبها دزدکی بیرون می رفتیم، رفیقم یک زن را آبستن کرد. چون به پیش سینه ی ما نمره دوخته بودند، شب که می شد روی آن را یک دستمال سفید بخیه می زدیم و هر شب ساعت هشت از مزرعه می آمدیم بیرون، نزدیک ایستگاه راه آهن جای دید و بازدید ما با دخترها بود. چیزی که خنده داشت، ما زبان آنها را نمی دانستیم، دختری که با من بود موهای بور داشت، من او را خیلی دوست داشتم، هیچ وقت فراموشم نمی شود. بالاخره رندان فهمیدند از ما شکایت کردند ما هم یکی دو شب نرفتیم، بعد جای ملاقات خودمان را عوض کردیم...>                                                                      

- بدرفتاری آلمانی ها نسبت به شما چه بود؟                                                                        

<هیچ. چون ما به کار خودمان رسیدگی می کردیم، آنها هم از ما راضی بودند و کاری به کارمان نداشتند فقط دو سه بار کاغذهای ما را نرسانیدند.>                                                                                 

-  کداه کاغذها؟                                                                                                                    

< برای اسیری ها مبادله ی کاغذ برقرار بود به این ترتیب که کاغذ خویشان اسیری های آلمانی را فرانسوی ها می گرفتند و آلمانی ها هم کاغذ اسیری های فرانسه را مابین ما تقسیم می کردند.>       

- علتش چه بود؟                                                                                                             

<می گفتند: که صاحب منصب های آلمانی که در فرانسه اسیر شده بودند، فرانسوی ها آنها را الجزایر فرستادند و آنها را به کارهای سخت وادار کردند و با اسیرهای آلمانی بدرفتاری می کنند، از این جهت آلمانی ها هم کاغذ مارا نرسانیدند، اما وقتی  شنیدیم که آلمانی ها شکست خوردند و قرار شد برگردیم به فرانسه با رفقا آن قدر لش کشی کردیم! کی جرئت می کرد با ما حرف بزند؟ در همان راه آهنی که ما را به فرانسه می آورد، عکس ویلهم را با تنه ی خوک روی بدنه ی اتاق کشیده بودیم و زیرش نوشته بودیم: پست باد آلمان. راه آهن را نگه داشتند، نزدیک بود دعوا بشود... >                                     

بعد ازآنکه نیم ساعتی شرح اسارت خودش را داد، آهی کشید و گفت: بهترین دوره ی زندگانیم همان ایام اسارت من در آلمان بود و جاروب را برداشته از در بیرون رفت.   

((صادق هدایت- زنده بگور))

__________________
از من يكي مپرس كجاي دلم شكست
يكجا دو جا كه نيست صد جا شكسته است
                                                                         
از بس كه ذره ذره دلم را شكسته اند

حسرت برم به آنكه به يكجا شكسته است
                                                                                                            

                                                                                        

                                                      

نوشته شده توسط هانیه خانم | لینک ثابت |
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 15:38

عشق

 

آنگاه الیترا گفت با ما ازعشق سخن بگوی.

پیامبر سربراورد و نگاهی به مردم انداخت و سکوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدائی ژرف و رسا گفت:هرزمانی که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید هر چند راه او سخت و ناهموار باشد.

و هر زمان بالهای عشق شما را در برگرفت خود را به او بسپارید هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما رامجروح کند.و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید.

هر چند دعوت او رویاهای شما رو چون باد مغرب درهم کوبد و باغ شما را خزان کند زیرا عشق چنانکه شما راتاج بر سرمی نهد به صلیب نیز می کشد.و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند.

و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شمارا که در آفتاب می رقصند نوازش می کند.همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد.عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند.آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بیرون می آورد.و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.

سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید و بعد از آن شما را برآتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.

عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید.اما اگر از ترس بلا و آزمون تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آورید و می گریید اما تمامی اشکهای خود را فرو نمی ریزید.

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش و هدیه نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.

عشق نه مالک است ونه مملوک زیرا عشق برای عشق کافی است.وقتی که عاشق می شوید مگویید((خداوند در قلب من است)) بلکه بگویید((من در قلب خداوند جای دارم)).و گمان نکنید که زمان عشق در دست شماست بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته بیند حرکت شما را هدایت می کند.

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه ذات خویش دررسد.اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.آرزو کنید سپیده دم برخیزد و بالهای قلبتان را بگشایید و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید.آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه باز آیید و به خواب روید با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

 

                                                                                                                                                    جبران خلیل جبران

 

 

 

love

 

نوشته شده توسط هانیه خانم | لینک ثابت |
چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 22:57

گریه      اشکهای یک مادر     گریه

 

کودک از مادرش پرسید:(( چرا گریه می کنی؟))

مادر پاسخ داد:(( چون مادرم.))

کودک گفت:(( نمیفهمم))

مادر اورا در آغوش کشید و گفت :((هرگز نخواهی فهمید...))

کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه می کند و تنها جوابی که پدر داشت این بود که همه ی مادرها همین طور هستند.

کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد:(( خدایا! چرا مادرها به این راحتی گریه می کنند؟))

خداوند پاسخ داد:(( پسرم! من باید مادران را موجوداتی خاص خلق می کردم . من شانه های آنها را طوری خلق کردم

که توان بار سنگین زندگی را داشته باشند و در عین حال آرام و مهربان باشند. من به مادران نیرویی دادم که طاغت به

دنیا آوردن کودکانشان را داشته باشند. من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را، حتی هنگامی که نزدیکانشان

رهایشان کرده اند ، داشته باشند؛ توان مراقبت از خانواده در هنگام بیماری،بی هیچ شکایتی. من به آنها عشق ورزیدن

به فرزندانشان را آموختم حتی هنگامی که این فرزندان با آنها بسیار بد رفتار کرده اند.

و البته اشک را نیز به آنها دادم، برای زمانی که به آن نیاز دارند.))

 

اشکهای یک مادر

نوشته شده توسط هانیه خانم | لینک ثابت |
یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 18:48

   آرزو...          آرزو

 

روزی یک پری که در درخت انجیرخانه داشت به دختری آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا

 هر چه می خواهد آرزو کند.دختر آرزو کرد علاوه بر این آرزو دو آرزوی دیگر هم داشته

 باشد وبا زیرکی به جای یک آرزو صاحب سه آرزو شد. بعد با هر یک از این سه. سه

 آرزوی دیگر درخواست کرد !و با این حساب افزون بر سه آرزوی قبلی مالک نه آرزوی

 دیگر هم شد. آن گاه با زرنگی تمام با هر یک از دوازده آرزو سه آرزوی تازه طلب کرد!

 که می شود چهل و شش تا... یا پنجاه و دوتا؟ خلاصه با هر آرزوی تازه  آرزوهای

 بیشتری کرد تا سر انجام مالک پنج میلیاردو هفت میلیون و هجده هزار و سی و چها

ر آرزو شد! آن وقت آرزوهایش را کنار هم روی زمین چید و آواز خواند و پای کوبی کرد.

 بعد نشست باز آرزو کرد! بیشتر و بیشتر و بیشتر... و آرزوها روی هم تلنبار شد.در

 حالی که مردم لبخند می زدند.می گریستند.عشق می ورزید و حرکت می کردند

 دختر میان ثروت هایش -که چون کوه از دوروبرش بالا رفته بود-نشسته بود و می

 شمرد  و می شمرد و هی پیرتر و پیرتر می شد. تا سرانجام یک شب وقتی به

 سراغش رفتند او را دیدند که میان انبوهی از آرزو مرده است. آرزوهایش را که

 شمردند معلوم شد حتی یک آرزو هم کم و کسر ندارد.همگی تر و تازه !  مردی

 گفت : بیایید بیایید از این آرزوها چندتایی بردارید وبه آن دختر بیندیشید که در دنیای

 سیب و دوستی و زندگی تمام آرزوهایش را بخاطر آرزوی بیشتر تباه کرد ...

شل سیلور استاین      

نوشته شده توسط هانیه خانم | لینک ثابت |