تبليغاتX
جادوی سیاه
الا یا ایها الساقی ادرکاسا" وناولها . . . که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 14:19

- آیینه جلاد

 

 

هان گفتی که شاعری؟!

 

از کجا می آیی که پوستت را این گونه نرم می یابم!...

 

جلاد! صدایم را می شنوی

 

سر این شاعر را به تو می بخشم

 

اما پوستش را به من آر،

 

مبادا که خراشی بردارد.

 

این پوست برای من

 

زیباترین زیرانداز خواهد بود

 

دلنوازتر از مخمل

 

هان گفتی که شاعری؟!

                                                                                       ((آدونیس))

نوشته شده توسط هانیه خانم | لینک ثابت |
چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 22:3
جوان هوسباز

 

آورده اند که در زمان های قدیم جوان هوسبازی زندگی می کرد که کاری نداشت جز افتادن به دنبال دختران مردم. به هر دختر زیبایی که می رسید زبان به تحسین زیبایی او می گشود و خود را عاشق و مجنون آن دختر نشان می داد و همیشه هم می گفت که قصد من از این کار فقط این است که بتوانم دختر مورد علاقه خودم را برای ازدواج پیدا کنم اما حقیقت چیز دیگری بود. او فقط هوسباز بودو اسیر نفس خود. به قول معروف یک جوان بوالهوس بود.

این جوان هوسباز روزی از روزها بر سر کویی ایستاد بود که ناگاه متوجه شد ماه رویی سروقد دارد از آن سر کوی به این سر کوی می آید. جوان شیفته زیبایی دختر شد و در پی اش روانه شد. دختر که دختر آبرومند و محجوبی بود و در خانه محترمی تربیت شده بود به آن جوان ابله نذکر داد که برگردد و از پی او نرود اما جوان که از خانواده ای بی تربیت بود و در خانواده ای بی فرهنگ تربیت شده بود به جای آنکه حرف دختر را گوش بکند دم خودش را بگذارد روی کولش و گورش را گم کند باز هم درپی دختر رفت.دختر ناچار شد که او را به دنبال خود بکشاند تا در فرصت مناسب او را آدم کند. یعنی به او ثابت کند که او جوان نادان و بدجنسی است و بااین کار جوان را از سر خود وا کند.جوان به دنبال دختر می رفت و پی در پی اظهار عشق می کرد و حرف هایی چرت و پرت که معمولا" جوان های  هوسباز و نادان در این گون مواقع بر زبان می رانند می زد.

 

از تو به فریاد شدم همنفس

راه کرم گیر و به فریاد رس

 دختر که آن همه شور و شعف و شوق دروغین را در پسر دید ناگهان ایستاد و لبخندی بر لب آورد.جوان هوسباز خوشحال شد و خیال کرد که دختر رام او شده است اما لبخند دختر یک لبخند معمولی نبود بلکه لبخند تمسخر آمیز بود. نیشخند بود. جوان که این چیزها را نمی فهمید فقط دلش خوش بود که دختر به او لبخند زده است.دختر بعد از آن لبخند عجیب گفت:(( ای جوان نادان! ای جوان احمق برای چه دنبال من راه افتادی؟ تو فکر می کنی که من دختر زیبایی هستمو سروقدم؟بیچاره خیلی از مرحله پرتی تو ماه رو ندیده ای سروقد ندیده ای که مرا زیبا می دانی و نسبت به من اظهار عشق می کنی. من دختری را می شناسم که صد بار زیبا تر از من است و بی شک اگر او را ببینی مجنون و واله و شیدای او می شوی!))

جوان با اشتیاق پرسید:(( او کیست؟))

دختر گفت:(( او کیست؟ او کسی نیست جز خواهر من. اگر کمی همین جا بایستی و صبر کنی او را خواهی دید. او به زودی به اینجا خواهد رسید:

 خواهر من می رسد اینک زپی

به ز چون من صد سر یک موی وی

نیست زخوبان سخن آنجا که اوست

من کی ام و صد چو من آنجا که اوست

با شرف حسن خدادادمن

رفته به شاگردی اش استاد من ))

 دختر چنان از زیبایی های خواهر خود تعریف کرد که آب از لب و لوچه جوان هوسباز سرازیر شد و خود را مشتاق دیدن خواهر آن دختر نشان داد.

 ساده دل آن وسوسه چون گوش کرد

قاعده کار فراموش کرد

در غلط افتاد زگفتار او

چشم وفا تافت زدیدار او

 جوان هوسباز دیده از دختر بر گرفت. دختر به راه خود ادامه داد و جوان همان جا ماند و منتظر شد که خواهر آن دختر برسد. جوان هوسباز کمی که منتطر ماند دید خبری از آن خواهر زیبا نشد. با خودش گفت:(( ای بابا پس چه شد این خواهر زیبا؟ خوب گفته اند که سیلی نقد بهتر است از حلوای نسیه. بهتر است بروم دنبال همان دختر قبلی!))

 

کرد بسی در ره بی ره نگاه

دید رهی دور و کسی نی به راه

 

جوان دوان دوان خود را به دختر رساند و باز هم اظهار عاشقی کرد.

 

بار دگر لب به سخن باز کرد

لابه گری پیش وی آغاز کرد

 

دختر عصبانی شد ایستاد.چشم در چشم جو.ان هوسباز دوخت و با خشم گفت:(( ای جوان نادان! اگر تو در گفتارت صادق بودی و واقعا" عاشق من بودی با حرفهای ساختگی من درباره زیبایی های خواهر خیالی ام. که اصلا" وجود خارجی ندارد. آن گونه از خود بی خود نمی شدی. تو یک جوان هوسباز بیش نیستی که چیزی جز حسرت و آه ابدی نصیب تو نخواهد شد. عاشق باید در عشق خود صادق باشد و معشوقش فقط یکی باشد.))

 قبله مقصود یکی بیش نیست

قاصد آن قبله دو اندیش نیست

شرط طلب ترک دویی کردن است

روی ارادت به یک آوردن است

چون زیکی رو به دو آورده ای

رسم نو است اینکه تو آورده ای

 دختر جوان ادادمه داد:((برو، برو پی کارت که تو نه از زیبایی چیزی می فهمی ونه از عشق و اصلا" آدمهایی مثل تو لیاقت عاشق شدن را ندارند.))

   (( بازنویسی هفت اورنگ جامی))                     

نوشته شده توسط هانیه خانم | لینک ثابت |