چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 22:57
اشکهای یک مادر 
کودک از مادرش پرسید:(( چرا گریه می کنی؟))
مادر پاسخ داد:(( چون مادرم.))
کودک گفت:(( نمیفهمم))
مادر اورا در آغوش کشید و گفت :((هرگز نخواهی فهمید...))
کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه می کند و تنها جوابی که پدر داشت این بود که همه ی مادرها همین طور هستند.
کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد:(( خدایا! چرا مادرها به این راحتی گریه می کنند؟))
خداوند پاسخ داد:(( پسرم! من باید مادران را موجوداتی خاص خلق می کردم . من شانه های آنها را طوری خلق کردم
که توان بار سنگین زندگی را داشته باشند و در عین حال آرام و مهربان باشند. من به مادران نیرویی دادم که طاغت به
دنیا آوردن کودکانشان را داشته باشند. من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را، حتی هنگامی که نزدیکانشان
رهایشان کرده اند ، داشته باشند؛ توان مراقبت از خانواده در هنگام بیماری،بی هیچ شکایتی. من به آنها عشق ورزیدن
به فرزندانشان را آموختم حتی هنگامی که این فرزندان با آنها بسیار بد رفتار کرده اند.
و البته اشک را نیز به آنها دادم، برای زمانی که به آن نیاز دارند.))

نوشته شده توسط
هانیه خانم |
لینک ثابت |


